
نرم نرم برف می بارید همه جا آروم و ساکت بود، پرنده ای توی شهر پر نمی زد. همه جا یکدست سفید پوش بود الا جای قدم های ممتد اون که خیابونهای شهر رو می پیمود. از پشت هر خونه ای که رد می شد سر و صدای خنده و شادی اهل خونه رو می شنید چراغ های رنگ و وارنگ درخت کریسمس، کادوهای آویخته از اون و بوی غذای مخصوص شب عید.....
تازه ساعت از نیمه شب گذشته بود!
تموم مردم دور هم و در کنار خونواده هاشون بودن، هیچ تاکسی تو خیابون پیدا نمی شد، حتی کافه کینزبرگ هم که تموم سال شبانه روز باز بود، امشب رو تعطیل کرده. اون بود و تنهایی و چراغ های کم نور خیابون.
بی هیچ مقصدی، آهسته آهسته پاهاش رو تو برف فرو می برد و به خونوادش که هزاران مایل اونطرف تر، اونور دنیا تو ایران زندگی می کنن فکر می کرد.

گوسفند ها همه تو خیابونها جمع شده بودن، گوسفند بزرگ پشت تیریبون میره و با صدای بلند فریاد میزنه:
"به به به به ه ه ه ه ه ........"
گوسفند بزرگ همینجور به سخنرانیش ادامه میده و نطق می کنه!

بقیه گوسفند ها به هیجان میان و همه با هم شعار "به به به به به....." سر میدن!
گوسفندا خوشحالن که که همه دارن یک صدا "به به به...." می کنن.
آخه اونا دارن مشت محکمی به دهان بزغاله های گوساله می کوبن! آخه اونا دارن از گوسفند بزرگ حمایت می کنن!
گوسفندها
بزغاله های گوساله
اعدام
به به به به به............
نزدیک غروب جمعه است!
عاشق این ساعتا تو این ماه ها هستم.....
آدم دلش میخواد تو همچین حالی تو یه خیابون خلوت با یه دوست قدم بزنه.
انقدر باهاش حرف بزنه بزنه بزنه.......
چت کردن با یه دوست خوب و قدیمی و صمیمی هم، یه کمی از اون حس خوب به آدم می چشونه!
مثل الان!
دیگر پاییزها
کوچه ها
غروب ها
قدم زدن ها
خش برگان زیر پایم
صدای تو را نمی دهند،
چون از بس پول موبایلم رو ندادم قطع شده!
دوباره کلاسای داستان نویسی شروع شده!
به جای هفته ای یه بار، دو هفته یه بار کلاسا بر قرار می شه!
جو و فضای کلاس و خیلی دوس دارم!
باید برا سه شنبه این هفته یه داستان کوتاه بنویسم!
هنوز هیچ کاریش و نکردم!
سه تا طرح داره تو مخم ووول می خوره!
فردا یکیشون رو میارم رو کاغذ!
دنیا و زندگیه امروز ما آدما هم مثله همون استادیومس! پر از شلوغ پلوغیو و سر و صدا. انقدر درگیر می شیم و غرقه در دنیا که به کل خودمون رو فراموش می کنیم. انگار نه انگار که خیره سرمون اسم ما جووونه و باید کمی هم جوونی کنیم!!!!
یه دفه پایا اس ام اس می زنه "با بچه ها می خوایم بریم بیرون، وقت داری بیای؟" تو هم که از زور خوشحالی می خوای جیغ بکشی، خودت رو کنترل می کنی و میگی "بزار ببینم برنامه ام چه جوریه بهت خبر میدم..." بعد هم نفر اول، قبل از همه سر قرار حاضر می شی. کلی می گید و می خندید و جنگولک بازی در میارید و جای بقیه دوستا رو خالی می کنید، بعد از کلی شلوغ بازی که در آوردی، میای خونه و می گی آخیش راحت شدم.....
همیشه تو زندگی محتاج این یه دقیقه سکوت هایییم، تا مبادا بپوسیم!!!
زندگی هامون پر از سکوت بااااد.....
پانویس: الان غروب پنج شنبه است و هی مثله یه بچه ۴ سال غرغر می کنم که حوصله ام سر رفته! هیف که برا اینکار بیست سال دیر شده!!!!
بی facebookی هم خیلی بد دردیه! حس می کنی جایی برا حرفا و عکسا و لحظه هات وجود نداره. جایی نداری که تا یه چیزی می گی یا یه عکسی می ذاری زرتی همه دوستات بیان ببینن!
من دیروز کویر بودم اینو به کی باید بگم؟!!!
از بعد روز کنکور تا اعلام نتایج دیگه هیچ خبر و صدایی ازش نبود، تا اینکه بعدها معلوم شد رتبه اش چند هزار شده و پیام نور شهریار IT قبول شده.
امشب شب عروسیشه، احتمالا دیگه الان آقا دوماد عسل نوک انگشتش رو مکیده! اون خونواده پول داری داره، باباش از مهندسای خونه سازِ بنام شهره، خوب بابای دوماد هم کارخونه داره و با وجود اینکه وحید زیاد درس نخونده ولی خوب کار و زندگیش تامینه تامینه.....
زندگی پول داری هم عالمی داره، انگار تو عالم پول داری دیگه سطح تحصیلات و سواد و اینجور چیزا معنایی نداره، مهم اینه که تو بیشتر پول داشته باشی و بیشتر. برا باباها هم این مهمه که دخترشون رو بدن دست یکی که پول و َپله حسابی داشته باشه و خونه بزرگ و هیوندای کوپه.........
داشتم فکر می کردم، اگه فائزه شریف قبول می شد بازم امشب انگشتش تو دهن آقا وحید بود؟
داستان ها اگر که تکرار نشن از یاد میرن!
چه داستان هایی داشتیم، داستان تو و بهرام تو مهدی، داستان من و ندا. اما حالا داستان ها عوض شدن! ما هم عوض شدیم.
داستان امروز من داستان نداست، داستان ندا و تموم نداهاییست که خونشون به نا حق روی زمین ریخته می شه! داستان من داستان بچه های فلسطینی نیست که معلوم نیست واقعا کشته شدن یا به ذعم تلویزیون دروغ پرداز ما کشته می شن! اصلا داستانم این هم نیست که دخترک رو کی و چه جوری کشته!
داستان داستانه قطره های خونیه که روی زمین ریخته شده، خونه یه دختر یا پسری هم سن سال من که فقط حرفش رو زده یا نزده!
وقتی یه نفر کشته می شه، یعنی کسی که تا دیروز زنده بوده و راه می رفته و بین ما ها نفس می کشیده حالا دیگه اولین حقش یعنی زنده بودن رو هم نداره! این منو داغون می کنه که چه جوری ما حاضر می شیم این اولین حق رو از یکی مثله خودمون بگیریم!
من نمی تونم کشته شدن یکی مثله خودم رو تحمل کنم!

امسال با هر کی روبوسی می کنم و عید رو تبریک می گم. می گه که پارسال که سال تو بود دعا کن امسال سال ما باشه! بی چاره ها خبر ندارن که سال گاو تا همیشه متعلق به یه متولد گاوه....
دیگه اینکه هر وقت یاد 5 فروردین میافتم که قراره 24 ساله بشم یه جوریم می شه!
بعدشم امیدوارم این سالی که قراره سال سختی باشه، زود و به آسونی بگذره برامون.
آخرشم دیگه ملالی نیست جز دوریه شما.......
ایام به کام.